?
صفحه اصلي تماس با ما عناوين مطالب پروفايل وبلاگ جنگ نرم
جديدترين مطالب
آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ
لينک همسنگران

بسم الله الرحمن الرحیم

 هویت شیعی روح حاکم بر زندگی همه ایرانی ها

 مناسبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مذهب شیعه از پنج قرن گذشته تاکنون حیات و روح ایرانی را در عمیق ‌ترین زوایا تحت تأثیر و راهبری خود قرار داده است. روح تفکر شیعی و جاذبه‌ها و دافعه‌های آن از بدو تولد تا مرگ همراه هر ایرانی وجود دارد و تخطی کلی از آن، به منزله‌ی نوعی سنت‌شکنی و خرق عادت است.   

در ابتدای دوران صفویه پادشاه صوفی به مشروعیت دهنده‌ی حکومت و نهادهای دینی تبدیل شد، ولی با گذشت زمان ملیت جدید و مذهب شیعه گسترش بیش‌تری پیدا کرد و از این نظر با تاریخ اروپا فرق دارد. به عبارت دیگر در اروپا پروتستان کم کم به یک سکولاریسم تبدیل شد و مذهب نقش خود را از دست داد. اما در ایران سلطنت ضعیف شد و مذهب و ملت جدید تقویت گردیدند. این سیر تا جایی پیش می‌رود که در دوره‌ی قاجاریه و در مشروطه، سلطنت ضربه خورده و به تدریج به وسیله‌ی مذهب و ملت حذف می‌شود. این نشان دهنده‌ی تکامل «تکاپوی شدن ایرانی» است.

در نظریه‌های فلسفی و عرفانی ایرانی در کنار قالب حکومتی و سیری که از «رییس اول» به طرف «مرشد کامل» پیش می‌رود، بحث «عدالت» هم مطرح است. ایرانی‌ها در نظریه‌ی پادشاهی خود صفاتی را عنوان می‌کنند که این صفات نه به خسرو انوشیروان ربطی دارد نه به پادشاهان گذشته؛ با توجه به ترجمه‌های انجام شده «به خصوص در متونی مثل جاودان خرد ابن مسکویه» به نظر می‌رسد روند به گونه‌ای است که افکار اسلامی مربوط به عدالت و خرد دوباره در قالب پادشاهی و نه در قالب امامت و یا خلافت زنده می‌شود. به عبارت دیگر قالب نظریه‌ی پادشاهی گرفته شده، ولی در آن یک روح دینی و اسلامی به قصد تضعیف و یا به دلیلی برای سرنگونی خلافت دمیده می‌شود. به عبارتی از یک سو با دوره‌ی زرتشتی‌گری قطع رابطه کرده و از سویی خلافت هم در سده‌های بعدی دیگر قدرتی ندارد. از این رو در عمل نظریه‌ی پادشاهی در کنار تشیع قرار گرفته، با زبان فارسی در منطقه‌ی جغرافیایی فلات ایران کشوری جدید ایجاد می‌کند.

 اگر بخواهیم یک جمع‌بندی مختصر از وضعیت لایه‌های هویتی ایرانیان در نُه قرن اولیه‌ی دوران اسلامی داشته باشیم، می‌توانیم بگوییم ایرانیان برای رسیدن به آن تاریخ باید عناصر بسیاری را پالایش می‌کردند و سپس در خود می‌پروراندند و در تکوین و تکاملی جدید به بار می‌نشاندند که این اتفاق، در طلیعه‌های قرن دهم هجری رخ داد. رویداد بزرگ دولت شیعی صفوی و تکوین ملیت نوین ایرانی، مسیری بود که پنج قرن بستر اصلی حیات ایرانیان شده است. اما حاصل این دوگانگی در طول قرون اولیه‌ی اسلامی تا قبل از قرن دهم از این قرار است:

1- حضور ایرانیان در دستگاه‌های دیوانی و اداری؛

2- حضور ایرانیان در عرصه‌های فرهنگی؛

3- حضور ایرانیان در رشد و تکامل علوم اسلامی در تمامی زمینه‌ها؛

4- حضور ایرانیان در برخی دولت‌های نیمه مستقل مثل طاهریان و صفاریان؛

5- شروع نهضت‌های مردمی و گاه بسیار پر فراز و نشیب مثل شعوبیه و یا سربدارا

با توجه به آن‌چه بر ایران طی صدها سال رفته است و با توجه به عناصر هویتی، سه عنصر بیش‌تر از عناصر تاریخی جلوه‌گر است که به تربیت اهمیت عبارت‌اند از: «دین اسلام، زبان فارسی، منطقه‌‏ ی جغرافیایی ایران.» اما این سه عنصر با توجه به آن‌چه در سیر تاریخی و بستر زمانی بر سر ایران آمده، ممکن است لایه‌های مختلفی را تشکیل دهد که به ترتیب شامل:

اگر بخواهیم یک جمع‌بندی مختصر از وضعیت لایه‌های هویتی ایرانیان در نُه قرن اولیه‌ی دوران اسلامی داشته باشیم؛ می‌توانیم بگوییم ایرانیان برای رسیدن به آن تاریخ باید عناصر بسیاری را پالایش می‌کردند و سپس در خود می‌پروراندند و در تکوین و تکاملی جدید به بار می‌نشاندند که این اتفاق، در طلیعه‌های قرن دهم هجری رخ داد.

1- لایه‌ی ایران باستان؛

2- لایه‌ی عربی- اسلامی؛

3- لایه‌ی اسلامی شیعی –فلسفی دیالمه؛

4- لایه‌ی اسلامی سنی –ترکی؛

5- لایه‌ی مغولی – اسلامی صوفی؛

6- لایه‌ی ترکی- ترکمانی؛

7- لایه‌ی صفوی-شیعی؛

8- لایه‌ی غربی – استعماری در دوره‌ی قاجار و امتداد آن در دوران پهلوی اول ودوم.

 منبع: برهان

ولی کدام یک از این لایه‌ها در زندگی و حیات قرون اخیر تاریخ معاصر ما مؤثرتر بوده است. بی‌شک، لایه‌ی صفوی ـ شیعی، نقش بسیار برجسته‌ای دارد؛ چرا که دولت ملی مستقل ایرانی بعد از نُه قرن در زمان صفویان متولد و این دولت و عصر جدید، نوید بخش چند سرآغاز و تحول بزرگ تاریخی شد:

1. ایران، کشوری مستقل با حاکمیت سیاسی جدید شد؛

2. مذهب واحدی در ایران حکم‌فرما گردید و این مذهب واحد بدون وابستگی به نظریه‌ی خلافت، مذهب اکثر مردم مسلمان در ایران شد؛

3. حاکمیت ایران با مذهب جدید و دولت و نظام مدنی نوین در منطقه‌ی جغرافیایی ایران مرکزی اتفاق افتاده؛

4. زبان فارسی درسی، زبان رسمی مکاتبات حکومتی و ملی شد.

و بدین ترتیب، بین سه عنصر مذهب شیعه، زبان فارسی و منطقه‌ی جغرافیایی ایران، تناسب و نسبت جدیدی در قالب یک ملت و دولت مستقل شکل گرفت. در این راستا هر چند عناصر بسیاری دیگری هم نقش داشتند، مهم این است که تمامی این عناصر و اجزا در خدمت «یک کل به هم پیوسته» قرار گرفتند و این روند بعد از پنج قرن تاریخی هم‌چنان «لایه‌ی مرکزی و هسته‌ی اصلی هویت ملی ایران» را تشکیل می‌دهد.

بسیاری از عناصر تاریخی که در لایه‌های قبلی به آن اشاره شد و یا لایه‌های جدید فرهنگ غرب، در «سطح پیرامون» و در حد «خرده فرهنگ‌ها» باقی مانده است؛ و هر چند در چندین مقطع تاریخی مثل دوران پهلوی تلاش شد لایه‌ی «ایران باستان در قرائتی غربی» و بیرون از اراده‌ی ملی، به درون هسته راه یابد و در این راه، فرهنگ‌سازی‌ها، واژه‌سازی‌ها و .... سیاست‌های فرهنگی بسیاری انجام شد اما این مسأله نتوانست در جایگاه و موقعیت هسته‌ی مرکزی به شکل اراده‌ی ملی و حقیقت قومی بومی ظاهر شود و شاید مسأله‌ی مهم تاریخی وقوع انقلاب اسلامی، آشکارترین واکنش هسته‌ی مرکزی به ورود این مهمان ناخوانده و عکس‌العمل طبیعی و تاریخی پیکره‌ی زنده ‌است که این روح پویا از ذات و هسته‌ی خود دفاع کرده و در برابر آن واکنش نشان داده است. با این وصف می‌توان حقیقت تاریخی هویت ملی ایرانیان را در «سه شبکه‌ی به هم پیوسته» و تو در تو و هم‌چنین برای حیات معاصر ایران، سه لایه در نظر گرفت؛ که به ترتیب اهمیت و میزان تأثیر عبارت‌اند از:

1. هویت شیعی ایرانیان که در قالب یک «نظام مدنی شیعه» شکل گرفته است که این قالب خود به سه زمان تاریخی تقسیم می‌شود:

الف) از نظام سیاسی صفویه تا دوران مشروطیت نزدیک به چهار قرن (در قالب سلطنت)؛

ب) از مشروطیت (در قالب سلطنت مشروطه) تا انقلاب اسلامی؛

ج) از ربع قرن گذشته تاکنون (در قالب نظام جمهوری اسلامی)؛

مناسبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مذهب شیعه از پنج قرن گذشته تاکنون حیات و روح ایرانی را در عمیق‌ترین زوایا تحت تأثیر و راهبری خود قرار داده است که مظاهر این امر را می‌توان در عناصر بسیاری به طور آشکار و نهان تحقیق و تفحص کرد. اسامی نفوس ایرانی، مراسم و آداب و آیین‌ها مثل تاسوعا و عاشورا، ولایت و احترام به امامان، امامزادگان و مقدسین، زمینه‌های اقتصادی و پیامدها و آثار از موقوفات گرفته تا سایر خدمات دینی، هنر و معماری و فضاهایی که تحت تأثیر تشیع در زندگی اجتماعی، هنری و خانه‌سازی بر محیط درونی و بیرونی ایرانی حاکم است، مناسبات زن و مرد، ازدواج و احکام خانواده، آیین سوگواری و دفن مردگان، قبرستان‌ها، مزارها و جایگاه آن‌ها برای مردم، موقعیت‌ها، مناصب، شئونات و ارزش‌ها .... و به طور کلی روح تفکر شیعی و جاذبه‌ها و دافعه‌های آن از بدو تولد تا مرگ همراه هر ایرانی وجود دارد و تخطی کلی از آن، به منزله‌ی نوعی سنت‌شکنی و خرق عادت است.

این مسأله تا آن‌جا اهمیت دارد که حتی بسیاری از رجال حکومتی و افراد متنفذ در حکومت پهلوی سابق با این‌که کم‌ترین اعتقادی به مذهب شیعه نداشتند برای حفظ ظواهر و یا هر دلیل دیگر، نمی‌توانستند تمامی این قواعد و آداب را یک‌سره نادیده بگیرند و حتی خود در مواقعی بدان متمسک می‌شدند، مانند نام‌گذاری «رضا» در خاندان پهلوی.

نکته‌ی مهمی که در گذشته نیز بدون اشاره شد و اینک با تأکید بیش‌تری عنوان می‌شود، این است که این مظاهر و جلوه‌ها از قرن دهم هجری قمری به این طرف در قالب یک «جامعه‌ی مدنی شیعی» و یک نظام سیاسی مبتنی بر تشیع و حاکمیت شیعی و یک فرهنگ اجتماعی و سیاسی دینی که بر اثر یک سلسله حوادث نادر طبیعی حاصل شده بود، خود عامل تأسیس «ملتی جدید» شد؛ ملتی که در این تأسیس جدید خود نه تنها ملیت، حاکمیت و استقلال خود را بازیافت، بلکه این بازیافت، بازخوانی در ظل، بستر و گستره‌ی مذهب شیعه به وجود آمد؛ و از این نظر، وضعیت ملت ایران در ارتباط با دین و به خصوص وضعیت مذهب تشیع در قبال یک ملت، وضعیت خاص و تقریباً غیر قابل تکراری را پدید آورده و از این لحاظ، ایران نه تنها رد وضعیت ممتازی در مقایسه با گذشته‌ی تاریخی خود قرار گرفته بلکه این اتفاق و سطح تأثیر و ابعاد آن برای مذهب شیعه و سایر شیعیان نقاط دیگر بدین صورت و با این ابعاد و تأثیرات ملی اتفاق نیفتاده است. از این رو به جرأت می‌توان گفت تشیع در ایران به این صورت قابل بررسی است که «صورت جدیدی» به صورت‌های پیشین عناصر قبلی هویت ملی ایران داده است تا افزون بر آن‌که این صورت قبلی را به «ماده‌ی جدید» تبدیل کند، تشخص ویژه‌ای در طول پنج قرن اخیر برای قوم ایرانی به ارمغان آورد.

2. هویت اسلامی ایرانیان که طی نُه قرن انجام گرفته است؛ این هویت هر چند ایران را از لحاظ فرهنگی و جهان‌بینی و هسته‌ی مرکزی از ایران باستان متمایز می‌کند، به خاطر مسأله‌ی خلافت تا اواسط قرن هفتم هجری (656 هجری قمری) و عدم وجود حاکمیت مستقل سیاسی و عدم تأسیس ملتی واحد، هیچ یک از سلسله‌های ایرانی موفق نشدند تأثیری را که صفویان به جا گذاشتند، ایجاد کنند. اما این تأثیر حدود نه قرن هر چند که در زمینه‌ی حاکمیت سیاسی و اجتماعی کم‌تر بوده، در برخی زمینه‌ها پررنگ‌تر جلوه‌گر شده و حتی از قرن دهم به بعد و تا امروز هم‌چنان پابرجاست.

نقش شاعران بزرگی چون فردوسی، سعدی، حافظ، مولوی، ... و صدها دانشمند بزرگی چون بوعلی سینا، شیخ اشراق، ابوریحان بیرونی، خواجه نصیرالدین طوسی، امام محمد غزالی، رشیدالدین فضل‌الله و عمر خیام نیشابوری و فرهنگ سازی آنان در جنبه‌های مختلف ملی، حاکی از تأثیر این نُه قرن در زندگی ما ایرانیان است که به عنوان لایه‌ی دوم در کنار لایه‌ی اول قرار می‌گیرد و البته تأثیرات بعضی از عناصر این لایه‌ی دوم گاه به تنهایی از اثرهای برخی از عناصر لایه‌ی اول، وسیع‌تر و عمیق‌تر است ولی از لحاظ تاریخی و در یک بستر کلی و به هم پیوسته و در یک «پیوستگی نظام‌وار»، مجموعه‌ی تکاملی لایه‌ی اول به صورتی بوده که مجموعه‌ی عناصر لایه‌ی دوم را جایابی و ارزش‌گذاری و مفهوم‌سازی کرده و تغییرات اساسی و عمده‌ای نیز در این معادله تا به امروز در این زمینه و مراتب صورت نگرفته است.

3. هویت ایران باستان؛ متشکل از همان عناصری است که ایرانیان از گذشته‌ی تاریخی خود تا فلسفه‌ی طلوع اسلام با خود به همراه آوردند. این عناصر هر چند گذشته‌ی چند هزار ساله‌ی ما را رقم می‌زند، تأثیر آن در حیات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی معاصرمان به اندازه‌ی گروه اول و دوم نبوده است؛ اما همین قدر می‌دانیم که بعد از دو پالایش اسلامی و شیعی طی نه قرن (اول) و پنج قرن (دوم)، امروز مظاهری از آن در زندگی ما وارد شده است و این ورود ما را تا حدودی از سایر مردم مسلمان و حتی شیعه‌ی سایر کشورها متمایز می‌نماید. عید نوروز و نیز برخی آداب و آیین‌های ملی که به لحاظ تأثیر عمومی بعد از دو لایه‌ی قبلی قرار می‌گیرد، می‌توان از این منظر نگریست.

مجموع این سه لایه‌ی تودرتو که از دالان باریک و ظریف تاریخ عبور داده شده، هویت ایرانی و داشته‌های هسته‌ی مرکزی آن را طی چند هزار سال به «هویت ملی ایران» مبدل ساخته و روندی تکاملی در حیات معنوی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران ایجاد کرده است.  

در این‌جا و با این گستره و منظر و با توجه به شرایط و داشته‌های ما به نظر می‌رسد دو سیاست توأمان می‌توان مؤثر باشد:

اول: هسته در ارتباط با پیرامون خود فرهنگ‌سازی و نقش‌آفرینی می‌کند و پیرامون در ارتباط و مولود طبیعی و هم‌سنخ و هم‌روح هسته باقی می‌ماند.

دوم: پیرامون بر اثر برتری‌های مادی و تکنیکی غرب و یا نقاط ضعف خودی دچار آفت شود و تغییر وضعیت دهد و هم‌سنخ، هم‌روح و هم‌جهت با هسته نباشد. در این وضعیت، تقویت هسته، مغز و انضمامی کردن پیرامون و جدا کردن پیرامون از هسته‌ی قوم مهاجم، کاری مهم است که اندیشمندان و نخبگان ایران باید بدان مبادرت کنند ـ کار بزرگی که روزی امثال رشیدالدین فضل‌الله، حافظ، فردوسی، بوعلی سینا، خواجه نصیرالدین طوسی، .... انجام دادند. آن‌ها کاری کردند که قدرت قوم غالب، به ابزار و وسیله‌ای در دست آنان مبدل شود. در کنار و در تکمیل مسأله‌ی مهم هویت یک مطلب مهم دیگر نیز قابل تأمل است و آن مطلب این است که وقتی به مسأله‌ی هویت ملی توجه می‌کنیم. در حقیقت به تشخص و شخصیت واقعی یک قوم و یا یک ملت نظر می‌افکنیم؛ شخصیت و تشخصی که از خصوصیات، ویژگی‌ها و امتیازات مردم یک سرزمین حکایت دارد.

به طور معمول بارزترین و عمیق‌ترین «انگاره‌های هویتی» یک کشور در فرهنگ آن قوم تجسم می‌یابد. در بررسی نقش فرهنگ، جلوه‌ها و بازنمایه‌های آن در هویت ملی، صرف‌نظر از ارزش‌های نهفته در خود آن فرهنگ، نقش، تأثیر و تأثر آن از نظر اجتماعی، سیاسی و تاریخی نیز بررسی، تجزیه و تحلیل می‌شود. فرهنگ یک قوم را از این منظر می‌توان در جلوه‌ها و بسترهای دین، زبان، نژاد و .... دید. اما این‌که کدام یک از این عوامل و بسترها مهم‌تر است و بار هویتی فرهنگ را به دوش می‌کشد، در هر زمان و مکان و در هر منطقه و کشوری متفاوت است. در کشور ما، ایران هر یک از مقولات یاد شده در هر قرن و یا عصری این مهم را انجام می‌داده است. در این باره که کدام یک از این عوامل در منظر هویت ملی مؤثرترند، لیکن می‌توان گفت.

هر ملتی در آن لحظه‌ای که الف) وحدت جدید خود را بنیان می‌گذارد، ب) این وحدت به خطر می‌افتد، در جست‌وجوی عاملی برمی‌آید که افراد خود را آسان‌تر متحد، وجود خود را توجیه و به دیگران اثبات کند: این‌که چرا وجود دارد، چگونه متحد شده است و چگونه این وجود و اتحاد تداوم می‌یابد. در این منظر وافق است که «هویت» عناصر اصلی خود را باز می‌نماید و تشخص و آگاهی خود را در قبال دیگری متمایز، مشخص و شفاف می‌سازد.

به نظر می‌رسد «گنجینه‌ی گران‌بهای معنوی» که در تلاطم تاریخ قرون متمادی از قبل از اسلام در روح ایرانی به ودیعت نهاده شده بود، در تابش اسلام جلا یافت و درخشان شد؛ اما این معنویت در سیر تکاملی خود در دو بستر «عدالت‌خواهی» و «حق‌طلبی» حرکت کرد و از دیوان شعرا، کتب و رسایل حکما و دانشمندان به جنبه‌های عملی زندگی اجتماعی و سیاسی مردم رسید و اگر نتوانست در طبقه‌ی حاکمه و حکومت فایقه رفع عطش کند و به طور عملی طی قرون اولیه‌ی اسلامی ناکام ماند، در بستر عمیق و گسترده‌ی جامعه به بار نشست و آثار عظیمی را به بار آورد که در مجموع، میراث تاریخی مهمی برای امروز ما به ارمغان آورده که جلوه‌های گوناگون آن در رشته‌های علمی، هنری، ادبی و دینی قابل رؤیت است.

به طورمعمول بارزترین و عمیق‌ترین «انگاره‌های هویتی» یک کشور در فرهنگ آن قوم تجسم می‌یابد. نقش فرهنگ، جلوه‌ها و بازنمایه‌های آن در هویت ملی، صرف‌نظر از ارزش‌های نهفته در خود آن فرهنگ نقش، تأثیر و تأثر آن از نظر اجتماعی، سیاسی و تاریخی تجزیه و تحلیل می‌شود. فرهنگ یک قوم را می‌توان در جلوه‌ها و بسترهای دین، زبان، نژاد و....دید.

اما این «ساخت معنوی» در این حرکت از دل تاریخ هم‌چون خطی است که هر چه گذشته پررنگ‌تر و چنان شده که نه تنها باعث تداوم رشته‌ی حیات ایرانی شده بلکه عناصر زنده و حیات‌بخشی را هم در دل خود پرورانده، هر یک را به نحوی به بار نشانده و به ثمر رسانده است. ولی این «سیر استکمالی و ارتقایی» چگونه ممکن شد و چه‌طور این مهم یعنی ساحت معنوی به مقوله‌ی هویت ملی پیوند خورد و به عنوان پشتوانه‌ی آن عمل کرد؟ با یک مثال تاریخی، به این مسأله مهم می‌پردازیم.

زبان فارسی در روزگاری در ارتقای «خودآگاهی ملی» و بازخوانی هویت ملی ایفا کرد؛ چنان که فردوسی ـ حکیم بزرگ طوس ـ را می‌توان از این دیدگاه نه تنها از شاعران طراز اولی تاریخ ایران، بلکه از پایه‌گذاران عمده و تأثیرگذار در هویت ملی ایرانیان در بخش مهمی از تاریخ تحولات دانست.

در دوران غزنویان، با توجه به مذهب مشترک یعنی مذهب سنت و جماعت ـ که مذهب اکثر مردم ایران بود ـ و پای‌بندی به خلافت خلیفه‌ی بر تخت نشسته‌ی بغداد، مذهب نمی‌توانسته است عامل مرکزی و اصلی هویت ملی تقلی شود؛ از این رو در این زمان، آن‌چه ملاک تشخص و فصل امتیاز مردم ایران از قوام فاتح یعنی ترکان غزنوی می‌توانسته باشد، نه مذهب تسنن بلکه زبان فارسی بوده است. اما این زبان فارسی در درون خانواده‌ی اسلامی به هویت‌بخشی توفیق می‌یابد؛ چرا که با خط و الفبای عربی نوشته شده و از این منظر زنده کننده وضعیت قومی ایران باستان قبل از اسلام نبوده است و از همه مهم‌تر آن‌که تمامی متفکران و دانشمندان آن روز ایران زمین، آثار علمی خود را یا به زبان عربی و یا به زبان فارسی نگاشته‌اند.

در چند سده‌ی بعد، در دوران بعد از سقوط خلافت بغداد و قبل از تشکیل دولت ملی صفویان، مهم‌ترین و بارزترین ویژگی هویت ملی ایران «عرفان و تصوف» است که در کنار زبان فارسی می‌نشیند و به هویت ملی ایران، ویژگی و جلوه‌ای جدید می‌دهد. این وضعیت در کنار سایر عوامل، مانند احیای القاب حکومتی و سلطنتی ایران باستان در عهد ایلخانان مغول، ایران را آماده‌ی پذیرش وضعیت و تشخص نوینی می‌سازد. این عوامل هویتی وقتی به مرکز و گرانیگاه دایره‌ی تشخص هویت ملی می‌رسند، سبب حذف عامل قبلی نمی‌شوند بلکه در کنار آن قرار می‌گیرند و آن را «وضعیت و موقعیت و تراز جدیدی» قرار می‌دهند؛ چنان که اسلام توانست روح عدالت‌طلبی، حق‌گرایی، آرمان‌خواهی و معنویت ایرانی متمدن و تمدن‌ساز عصر ساسانی را سیراب کند و جلا و درخشندگی نوینی به آن بدهد.

زبان فارسی چند قرن بعد از این واقعه‌ی مهم در کنار اسلام قرار گرفت و تشخص جدیدی به ایران مسلمان داد و مسلمان ایرانی را از خیل مسلمانان دیگر تا حدودی متمایز و مشخص کرد. از یاد نبریم که ایرانیان عدالت‌خواه و حق‌طلب، گوهر اصیل اسلام را در آیین جدید و کتاب مقدس آسمانی آن می‌دیدند؛ اما یک مسأله ذهن و روح آنان را آزار می‌داد و به این «خواست تاریخی»‌شان آسیب می‌رساند و آن این‌که ظلم و جور دستگاه خلافت و تبعیض قومیت‌گرای بنی‌امیه در قرن اول و سپس ظلم و بی‌کفایتی دستگاه خلافت عباسی از قرن دوم تا قرن هفتم هجری همواره ایرانیان را بین آرمان‌های اسلامی و مسأله‌ی خلافت مردد می‌ساخت.

تلاش سلسله‌های ایرانی مانند آل‌بویه، طاهریان و خوارزم‌شاهیان، غلبه‌ی تاریخی بر این تردید بود؛ و نهضت‌ها ناموفق و پر فراز و نشیب شعوبیه آغاز این کشمش و دوگانگی به شمار می‌آید. از این نقطه و منظر است که تصوف و عرفان هم‌چون حلقه‌ی واسط مهمی از قرن هفتم (قرن سقوط خلافت بغداد) تا قرن دهم (به تخت‌نشینی صوفیان قرمز کلاه)، عمده‌ی بار هویت ملی ایرانیان را به دوش کشید و آن را باز نمود. اما در این رهگذر و خانواده‌ی بزرگ اسلامی، روح ایرانی و خودآگاهی ملی ایران فرزندان نامی و مردان کم نظیری را در بستر فرهنگی به ساحت بشر عرضه کرده است. خواجه حافظ شیرازی، سعدی، مولوی، خواجه نصیرالدین طوسی، شیخ اشراق، نجم‌الدین رازی و ده‌ها و صدها نفر دیگر در عرصه‌های مختلف شعر، ادب، اخلاق، عرفان، فلسفه، هنر، معماری و علوم، این ساحت معنوی و فرهنگی را جلوه‌پردازی کرده‌اند. اما هر چه به قرن دهم نزدیک می‌شویم، روح ایرانی تمامی عناصر هویتی به ارث برده از تاریخ پربار و پرمحنت خویش را هم‌چون کوره‌ای آب دیده، پخته و در هم ذوب کرده است و با توجه به تحولات عصر ـ یعنی نابودی خلافت و از بین رفتن ایلخانان مغولی ـ وضعیت جدیدی را برای «هویت‌یابی و هویت‌سازی نوین» خود انتظار می‌کشد.

از این‌جاست که سه مؤلفه‌ی «زبان فارسی، عدالت و عرفان» در کنار یک‌دیگر و بعد از طی مراحل و مراتب تاریخی در راستای تکاملی خود در «چشم انداز مذهب شیعه‌ی اثنی عشری» تشنگی روح ایرانی را بار دیگر سیراب می‌کند؛ و در حقیقت در این قسمت، هم خواست تاریخی ملت ایرانی یعنی عدالت به طور کامل تحقق می‌یابد و هم این تحقق از خانواده‌ی بزرگ اسلام پا به بیرون نمی‌گذارد. در واقع، تیزبینی و درایت ایرانی بعد از قرن‌ها تفکیک و ارزش‌گذاری بین «گوهر اسلامی» و «واقعیت حکومت‌های مسلمان» به نتیجه می‌نشیند و این همه بار ارزشی در مکتب «ولایت و امامت» آرام می‌گیرد؛ و در حقیقت، عدالت‌طلبی و حق محوری، عرفان، تصوف و زبان فارسی دری در هاله‌ای از «قداست و پاکی» خاندان عصمت به وضعیتی تازه می‌رسد که پنج قرن حیات رهنگی ایران نوین را رقم می‌زند.

با این وصف، تمامی عوامل و عناصر یاد شده طی قرون اخیر، معنا و مفهوم و ارزش‌گذاری شده‌اند؛ اما اگر کسی بخواهد این ترکیب و ذوب تاریخی را از هم جدا و چشم‌انداز دیگری در این زمینه عرضه کند، باید از حیات فرهنگی ایران در ادوار اخیر چشم بپوشد. برای مثال، اگر کسی بخواهد عدالت به ودیعه نهاده شده در روح ایرانی و یا زبان فارسی و یا تصوف و عرفان را بدون چشم‌انداز و تشخص شیعی آن در پنج قرن اخیر مطالعه کند، به عناصر مجزا و بریده شده و گسسته‌ای نظر خواهد کرد که مفهوم تکاملی تاریخی و نظری خود را از دست داده و از بستر هویت ملی دور شده و این همان سیاستی است که میرزا فتحعلی آخوندزاده، نیم قرن قبل از مشروطیت، گروهی از فرنگ‌رفتگان در عصر مشروطیت و بازیگران عصر طلایی در دوران پهلوی، سعی در احیای آن در بسترهای مختلف ایران باستان و یا سکولاریزم غرب داشتند و نتیجه‌ی آن، کم‌اثر و یا بی‌اثر شدن بخش عظیمی از میراث فرهنگی ایران، بوده است. در بهترین حالت، این وضعیت غیرزنده و غیرفعال بودن آن می‌توانسته است به تمامی مواریث در حیات فرهنگی ایران در بحران عصر جدید معنا و مفهوم دهد.

این همه به خاطر آن است که چشم‌انداز پنج قرن اخیر را نمی‌توان از عناصر هویتی یاد شده، جدا کرد. اما ذکر یک نکته‌ی دقیق تاریخی نیز در این‌جا ضروری است و آن استقلال فرهنگی ایران، پیامد مهم دیگری هم در طول پنج قرن اخیر داشته و آن استقلال سیاسی و ملی ایرانیان است؛ مطلب مهمی که تقریباً غالب کشورهای اسلامی از آن بی‌بهره بوده‌اند. در حقیقت اگر مذهب شیعه در کنار زبان فارسی و عرفان و تصوف اسلامی قرار نمی‌گرفت؛ و هویت جدید ایرانیان را رقم نمی‌زد، ایرانیان نیز مانند اعراب یکی از مستملکات خلافت تازه تأسیس و پر توان عثمانی می‌شدند، خلافتی که داعیه داری به مراتب نیرومندتر از عباسیان بود.

به عبارت روشن‌تر، زبان فارسی به تنهایی نمی‌توانست در طول قرون اخیر از تمامی انگاره‌های هویت ملی ایران دفاع کند؛ چرا که عرب‌ها نیز زبانی متمایز از ترکان عثمانی داشتند و آنان هم مانند ایرانیان خصوصیات قومی و باستانی قبل از اسلام خود را حفظ کرده بودند و با این حال تا اوایل جنگ بین‌المللی اول تحت سیطره‌ی خلافت عثمانی قرار داشتند؛ و نتوانستند هویت ملی خود را در قالب نظام‌های اجتماعی و سیاسی بدیل در یک خانواده‌ی اسلامی بزرگ به استقلال تمام عیار حفظ کنند و در نهایت، «ناجی مجازی» آنان برای کسب هویت ملی نه تنها سقوط و بحران خلافت عثمانی شد بلکه آموزه‌های سکولاریزم غرب نیز نغمه‌ی جدیدی بر این طنبور شکسته نواخت و آنان را به ظاهر به طرف هویت ملی و در حقیقت به سمت «بحران هویتی» جدیدی سوق داد؛ بحرانی که طی دهه‌های اخیر در قالب سوسیال دموکراسی و ناسیونالیسم افراطی عربی، تجددگرایی غیردینی خود را نشان داده است و نتیجه آن شد که آنان آن‌چه به دست آوردند، بسیار کم‌تر از آن چیزی بود که از دست دادند.

این در حالی بود که بحران سیاسی در جامعه‌ی ایرانی، نه از منظر مذهبی و یا فرهنگی که در بعدی دیگر خود را نمایان ساخت و آن هجوم غرب به ایران و قراردادهای «گلستان، ترکمانچای، رویتر و رژی» بود که استقلال و ارزش‌های چندین سده‌ی ایرانیان را تهدید می‌کرد. در واقع، ایرانیان دوران تحریم تنباکو و نهضت مشروطیت، نیازی به کسب استقلال و یا رسیدن به هویت ملی ـ فرهنگی در خود احساس نمی‌کردند؛ بلکه این همه را در کوله‌بار تاریخی و افق و چشم‌انداز خود حاضر می‌دانستند؛ اما حمایت و حراست از دست‌آوردهای گذشته و حفظ میراث تاریخی را در بر هم زدن استبداد و خودکامگی می‌دیدند.

جالب این‌جاست که دو راه حل تاریخی در برابر چشم ایرانیان در تاریخ ترسیم شده است: رفع بحران غرب و وانهادن استبداد در چشم‌انداز مذهب شیعه به انقلاب اسلامی منجر شده و وانهادن استبداد بدون رفع بحران غرب و بدون چشم‌انداز شیعی، طلوع عصر پهلوی را سبب شده است و انقلاب اسلامی معاصر رفع استبداد سلطنتی و مجرئت غرب را در کنار سلطه‌ی استعمار در یک منظر به نقد و چالش کشیده و با انقلاب اسلامی عصر جدیدی از جلوه‌های تشیع در منظر عدنیت و هویت ملی ایرانیان آشکار گردید؛ جلوه و تبیینی که شدن روح ایرانی را در بستری تکاملی مسیر و میسور ساخت.

 منبع: برهان

[ سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 23:37 ] [ داریوش احمد رضا بهمنیار ]

درباره وبلاگ

سی و شش سال قبل امام خمینی (رضوان الله تعالی) از میان ما رفت ما مردم ایران با شکوهی بزرگ و بی نظیر او را تشییع کردیم و به خاک سپردیم ولی این اندوهی بزرگ بر دل هایمان برجای گذاشت اندوهی برای ما و شادی برای او، چرا که مرگ حق است و بازگشت به سوی پروردگار، اما ما مردم ایران مومن ترین بنده خدا در زمان معاصر را از دست دادیم.
همه ما روزی از این دنیا خواهیم رفت و بیشتر گناهان ما از آنجاست که این واقعیت بزرگ یعنی مرگ را فراموش می کنیم هزاران انسان از اول پیدایش آمدند که حال نشانی از آنان نیست برخی انسان ها به راه راست هدایت یافتند و برخی نه، چند صباحی دیگر قطعا هیچکدام از ما نیز در این دنیا نخواهیم ماند و به سرای دیگر خواهیم رفت پس باید بکوشیم در کار نیک که تنها چیزیست که با خود خواهیم برد و از تاریخ عبرت بگیریم که کسانی که از گذشتگان خود پند نگیرند خود عبرت دیگران خواهند شد.
این که بر رفتن امام راحل بگرییم موجه است اما این تمام دِینِ امام راحل بر گردن ما نیست بلکه تداوم و ماندن در راه او که راه خداست اصل است اینک حضرت آیت الله خامنه ای (مد ظله العالی) رهبر عظیم الشأن مسلمانان جهان و جانشین امام راحل، راه او را که همان راه خداست را ادامه می دهند و مسلمانان همه عالم را بر زمین سرافراز خواهند ساخت تا نظام جمهوری اسلامی به عنوان یادگاری در تاریخ بشر از حکومت مقتدر الهی بر زمین باقی بماند.
باید راه واقعی امام راحل را ادامه داد امامی که خود را در محضر خدا می دید استقلال و منیَتی نه برای خود و نه برای دشمنان خدا نمی دید برای کدخداها کمترین حیثیتی قائل نبود لذا نه می ترسید، نه مأیوس می شد و نه هرگز دچار غرور می گشت، امام می گفت مسلمانان یک هدف مشترک دارند که می توانند با هم به آن هدف برسند امام به جهانیان فهماند که تنها اسلام است که مايه سعادت بشر است و پيروزي واقعی وقتي است كه اسلام با همه ابعاد و احكامش در ايران پياده شود و پيروزی نهايی زمانی است كه اسلام در همه اقطار عالم حكومت كند.
نواي وبلاگ
طراح قالب

لوگوي حمايتي

امکانات وب