?
صفحه اصلي تماس با ما عناوين مطالب پروفايل وبلاگ جنگ نرم
جديدترين مطالب
آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ
لينک همسنگران

خاطره ای از پاکی و زیرکی سرلشکر شهید محمد باقری و برادر شهیدش حسن باقری

سردار محمد حسین باقری با نام اصلی محمد حسین افشردی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، برادر کوچک شهید بزرگوار حسن باقری بود که روحشان شاد باد، آن شهیدان بزرگوار اولی حسن باقری ذاتا یک استراتژیک جنگ بود که اطلاعات عملیات جنگ رو با چند خط تلفن که با دو ریالی های زیادی که از بانک ها می گرفت به بچه ها می داد تا با تلفن دو ریالی یا تلفن سکه ای بهش خبر بدهند که نیروهای عراقی تا کجا و چه روستاهائی را تصرف کرده اند.

آن موقع زمانی بود که بنی صدر اجازه نمی داد نیروهای داوطلب به کمک ارتش بیایند یا خودشان بخواهند با دشمن بجگند شهید حسن باقری در یک همچین فضایی اطلاعات عملیات جبهه جنگ را بنیان نهاد.

البته من فقط چون دیپلم داشتم برادر باقری کوچک (شهید محمد باقری) من را معاون فرمانده کرد و برادرش شهید حسن باقری در یک اتاق که با یک صندلی معمولی و یک میز کهنه داشت نقشه پیشروی عراقی ها را می کشید و از همانجا اطلاعات عملیات سپاه را راه انداخته بود.

بعضی سران سپاه ظاهرا برای نام گذاری، حفاظت اطلاعات و حفاظت عملیات و غیره را مطرح می کردند ولی شهید بزرگوار حسن باقری با آن قیافه مظلومانه و نجیب اش گفته بود اول اطلاعات بعد عملیات، او ذاتا یک استراتژیست واقعی جنگ بود و برادر کوچکش شهید بزرگوار محمد حسین باقری که بعد رئیس ستاد کل نیروهای مسلح شد و ما به ایشان برادر باقری کوچک می گفتیم اون موقع اسم هاشونو رو برای ستون پنجم (منافقین خلق) عوض کرده بودند وگرنه فامیل واقعی شان افشردی بود.

من از طریق فرمانده گروه خودم که اسمش جهانگیر افخمی بچه سبزوار بود فهمیدم که به من گفت این دو تا ، برادر باقری کوچک و برادر باقری بزرگ یا برادر هستند یا پسر عمو ولی فامیل واقعی شان را نه او می دانست و نه من ولی او همیشه در جبهه دب حردان هم که بودیم غیبش میزد و همه کارها را به من می سپرد یا دنبال سیگار وینستون چهار خط می گشت یا به جاهایی می رفت که به من نمی گفت ولی با ابهت بود و بچه ها به حرفش گوش می دادند ولی من چون سن ام کم بود خیلی از بچه ها اصلا حرف منو حساب نمیبردند.

یادمه در جبهه دُب حردان که بودیم یک روز نزدیک ظهر بودیم دیدم خمپاره ها صد متر جلوتر و بعدی بیست متر عقب تر میخوره و همینطور دقیق تر میشه من فهمیدم دشمن در حال گرا گرفتن است بلافاصله دستور دادم همه بچه ها برن داخل سنگرهای پایین که خوابگاه بود ولی بعد از ده یا پانزده دقیقه بعد یک جوان از هوای گرم وحشتناک داخل سنگر بیرون آمد و گفت دیگه گرا گرفتن تموم شد هر چی گفتم نه برو داخل سنگر و با صدای بلند گفت برو بابا خودت بیا برو تو سنگر اگه راست میگی و باعث شد یک جوان دیگر که شانزده ساله بود هم از سنگر بغلی بیاد بیرون هر چقدر گفتم فایده نداشت او داشت بقیه بچه ها را هم بیرون می کشید.

خدا منو ببخشه بهش گفتم نفهم مگه نمی بینی که .... دود و باروت و خاک تو حلق من رفت، دیگه نفهمیدم یک خمپاره بین من و اون به زمین و روی خاک های خاکریز بین سنگر دیده بانی روی خاکریز و سنگر پایین که خوابگاه بود به زمین خورد، من فقط از سنگر بالای خاکریز فقط سرم بیرون بود ولی او و کسانی را که از سنگرها به بیرون کشیده بود ضربه خوردند من تا دو سه دقیقه سرفه میکردم و باروت ها سفید و سیاه با بوی گند توی دهانم پر شده بود و به صورت سرفه های تند و خلط از سینه ام با سرفه بیرون می ریخت بعد از چند لحظه که دود و گرد و خاک رفت دیدم آن جوان یک ترکش خیلی خیلی بزرگ به سینه اش خورده دیدم نگاهش به آسمونه به پشت افتاده بود یک جوان شانزده ساله هم ترکش دوتا از انگشتانش را قطع کرده بود و از ترس فریاد می کشید و دنبال انگشتانش که در میان خاکها گم شده بودند می گشت و فریاد می کشید.

سریع به بی سیم چی گفتم آمبولانس درخواست کند فکر کنم آن جوان بیست و شش هفت ساله شهید شد بگذریم این اطلاعات شهید حسن باقری را بچه هایی به من می گفتند چون به هر حال من مسئول آمار گیری و معاون فرمانده بودم و میتوانستم آمار را کاری کنم که به فلان بچه ها دو سه وعده غذایی بیشتر بدهند یا دو دفعه مرخصی ساعتی بیشتر مرخصی بگیرند داخل شهر اهواز سینما بروند یا سهمیه سیگار بیشتری بگیرند خود جهانگیر به من گفت متصدی پخش سیگار به من گفت تا زمان بنی صدر سیگار اشنو گازوئیلی هم نبود که شما بکشید فقط شهید رجائی بر خلاف بنی صدر از بازاریان تهران کفش و دمپایی و سیگار و بشقاب و لوازم یا چیزهایی را برای کمک به داوطلبان مردمی جنگ می گرفت و برای نیروهای داوطلب می فرستاد.

من اسفند 1360درسم را که چهارم فرهنگ و ادب بودم با دیدن یک خواب و الهام رها کردم در پادگان 04بیرجند دوره دیدیم و راهی جبهه شدیم تاریخ دقیقا چهارم فروردین 1361 بود ، روز نهم اردیبهشت به ما گفتند خط دب حردان را رها کنیم و به عقب برگردیم و به پادگانی در اهواز رفتیم و آنجا شهید حسن باقری این انسان پاک انقلابی بسیار زرنگ و پاک و خوش قلب از بین ما داوطلب خواست که من مثل همیشه دستم بالا رفت.

12اردیبهشت سال1361 بود و ما را چند روز در پادگان نگه داشته بودند و اجازه خروج و مرخصی اصلا نداشتیم تا چند روز قرار بود شب اش ساعت12 شب به خط ببرند و ما حمله را شروع کنیم ولی شب ها هیچ خبری نمیشد ولی اصلا نباید تا چند روز قبل از حمله با بیرون تماس می داشتیم شهید حسن باقری چند دفعه آمد و ما را نشاند و هی دائم میگفت فکراتونو کردین شب خطرناکیه و از این حرف ها ولی ما اصلا حواسمان جایی دیگه بود اصلا تصمیم الکی نگرفته بودیم ولی هیچکدام هم قدرت بیان نداشتیم که بلند شویم و بگوییم بله ما می دانیم و برای شهادت آماده ایم خلاصه حرفی بزنیم نه اینکه فقط سکوت کنیم یک سکوت آزار دهنده بدون اینکه خودمان متوجه شویم روحش شاد خودش را به زمین و زمان می کوبید که به ما بفهماند شب خطرناکیه می گفت خوب فکر کردین اگه پشیمون شدین میتونین بگین و جدا شوید و من همچنان فقط سکوت میکردیم ذاتا آدم کم حرفی بودم ولی یادمه خیلی ها بزرگتر و سر زبون دارتر از من بودند نمی دانم چرا آنها چیزی نمی گفتند.

یادمه دفعه آخر شهید حسن باقری اینقدر گفت و گفت که دیگر با صدای بلند و با فریاد گفت حتما خیلی از شما امشب میمیرید فکرهاتونو کردین؟ میمیرید اگه نمیدونستین بدونید که فردا میمیرید می فهمید؟؟ می میرید و دید که ما همچنان ثُم البُکر سکوت کردیم دیگر نفس عمیقی کشید و خداحافظی کردیم و رفت ولی ما همچنان ساکت بودیم البته من خودم قشنگ درک میکردم میفهمیدم که نمیخواهد خدای نکرده دینی گردن ما داشته باشد و ما خطر را نفهمیده باشیم و همینطور ندانسته دست خود را برای حمله بالا برده ایم.

من چون خیلی خیلی به اجازه شهید محمد باقری برای دو ساعت مرخصی که فقط یک تلفن به مادرم بزنم احتیاج داشتم خیلی خیلی زیاد بهش اصرار کردم و خلاصه به من دو ساعت مرخصی داد و من از همه جا بی خبر رفتم داخل شهر اهواز ولی نمی دانستم چه کار خطرناکی دارم میکنم رفتم داخل شهر اهواز اتفاقا مخابرات شلوغ شلوغ بود و تلفن شهر ما هم هندلی بود باید حتما در صف مخابرات نوبت میموندم و من هم عجله داشتم اگر نوبت میموندم خیلی خیلی دیر میشد ولی اصلا همه کارها خدایی بود که زود برگردم من ناچارا به مشهد به یکی از فامیل هایم با تلفن سکه ای کنار خیابان زنگ زدم و گفتم به مادرم به کاشمر تماس بگیرین بگین من تا مدتی بهشون زنگ نمیزنم میرم آموزش ، با خودم گفتم اگر دیر تلفن کردم نگران نشوند یا شهید میشوم و یک دفعه بهشون خبر میدن اگر هم زخمی شدم به کسی چیزی نمیگم تا خوب بشم بعد برم خونه و یک عکس فوری هم اون موقع کنار رود کارون گرفتم و خیلی زودتر از دو ساعت برگشتم خلاصه وقتی اومدم پادگان دیدم همین شهید پر افتخار که با هم دوست شده بودیم و من لذت می بردم که بیشتر باهاش دوست بشم همین شهید محمد باقری بود که حسابی دوست شده بودیم و بعدا رئیس ستاد کل نیروهای مسلح شد.

مرخصی دو ساعت من از رفتن و آمدن من بیشتر از نیم ساعت طول نکشید همین که وارد پادگان شدم شهید محمد باقری که ما بچه ها او را برادر باقری کوچک می گفتیم منو به کناری کشید و گفت سلام خوب زنگ زدی گفتم نه بابا ، مخابرات شلوغ بود چون شهر ما تلفن اش هندلی است بهش گفتم به فامیل مون در مشهد با تلفن سکه ای زنگ زدم خلاصه برادر باقری کوچک با من شروع به صحبت کرد من هم فکر کردم بیکار است داریم بیشتر دوست میشویم و یک جورایی از من خوشش آمده بود یادمه بارها و بارها شوهر خواهر بزرگم که بعدها داماد ما شد بارها به خودم و بقیه گفته بود داریوش وقتی در جوانی با او حرف میزدم از خجالت روی دماغش عرق می کرد شاید به این خاطر بود از من خوشش آمده بود نمیدانم فقط حدس میزنم.

به من گفت اسم مادرت چیه اسم خواهرت چیه بابات چه کاره است گفت چه پیامی برای مادرت گذاشتی و از این حرف ها و من هم بی خبر از اینکه چه اتفاقی در پادگان افتاده قشنگ و بی ریا جواب می دادم در وسط های حرف بودیم که دیدم محمد باقری خندید و گفت برو ، ماشالله خیلی خیلی زرنگ بود افکار آدم رو مثل یک کتاب از رو میخواند با این که کمی از سوال و جواب هایش تعجب کردم ولی حرفی رو که میزدم نصف دیگه اش رو اون دنباله اش را میگفت من بی خبر از همه جا وقتی پیش بچه ها رسیدم فهمیدم چه خبرا تو پادگان اتفاق افتاده است.

تو پادگان دستور فسخ حمله رو داده بودن فکر کردن من دیگه نمی آم فرار کردم و رفتم خبر حمله رو به دشمن بدم آنجا بچه ها به من گفتند چی شده و من تازه فهمیدم چرا تا وارد پادگان شدم برادر باقری کوچک منو کشید کنار و دوستانه ازم سوال و جواب می کرد باقری کوچک همین شهید عزیز محمد حسین باقری رئیس ستاد نیروهای مسلح طفلی به خاطر اصرار زیاد من برای مرخصی دو ساعت به من داده بود ولی توسط برادر شهیدش توبیخ شد بچه ها گفتند برادرش سرش داد کشیده بود که چرا به من مرخصی داده است.

با اینکه تقصیر من بود که خیلی خیلی اصرار کردم برای مرخصی ولی بعد هم با من می گفت و می خندید و اصلا از من ناراحت نبود با اینکه من ازش خجالت می کشیدم چون اصرارهای زیاد من باعث دادن مرخصی به من شد روحش شاد چون میدونم آدم خیلی زرنگیه خیالم راحت بود که رئیس نیروهای مسلح ما چنین آدم زرنگ و با دیانتی است واقعا به عمق درایت و نفوذ فکری مقام معظم رهبر شهیدمان که چنان به افکار اطرافیان شان شناخت داشت بیشتر پی میبرم که چنان دقیق اشخاص را در مسئولیت های خاص خود می گذارند.

من چون سواد دیپلم داشتم همین برادر باقری کوچک منو گذاشت معاون فرمانده ، البته من تا حالا نتوانستم خاطرات جبهه ام را بنویسم ولی سال 1392 هفته جنگ آخر شهریور ماه بود که یک آدم بی خرد یک عکسی در فضای مجازی منتشر کرد که بسیجیان را با چشمان بسته رژه میرفتند و فرمانده آنها که سپاهی بود او هم با چشمان بسته بسیجیان را فرماندهی میکرد که تماس گرفتم گفتند اشتباه شده او خودش از خانواده شهید است و من گفتم فرقی نمی کند او همچون فضله پرنده ای است که در یک باغ پر از گل و بلبل افتاده است و در نصف روز خاطرات جبهه ام را در بیست صفحه با عجله نوشتم و منتشر کردم به نام پژو مژده ژیان که لینک اش در زیر همین خط پایین است.

پژو مژده ژیان -- خاطرات جبهه من https://bahmaneyar.blogfa.com/post/392

ما موقع حمله بعد از اینکه نماز شهادت خواندیم ساعت یک ربع به دوازده شب بود که نماز شهادت خواندیم همان موقع دقیقا ساعت دوازده شب و با شروع حمله به همه ما گفتند چون هوا تاریک تاریک است و عرب ها کلمه ژ را اصلا نمی توانند تلفظ کنند گفتند کلماتی بگوئید که ژ داشته باشد خلاصه یکی دوتا از بچه ها که خیلی خیلی شوخ طبع بودند گفتند ما ژاله مژگان منیژه می گویم تا بیشتر حواسشان پرت شود بعضی بچه ها چون از آن حالت روحانی بیرون می آمدند شاکی میشدند بعضی ها هم بی تفاوت بودند بعضی ها یک خنده ای میکردند من با اینکه خنده ام گرفت ولی بعد به خودم آمدم و خیلی از آن دو نفر بدم آمد و خیلی ناراحت شدم که چرا خندیدم چون از آن حالت روحانی و معنویتی که داشتیم لحظه ای دور می شدیم.

البته خاطرات بیست صفحه ای من در وبلاگم و در گوگل موجود است خیلی دوست دارم خاطرات جبهه ام را بنویسم ولی اعصاب و روان شدیدم نمی گذارد حتی رفتم بنیاد تبریز و گفتم نمیشود خاطراتم را بگویم و کسی دیگر بنویسد یا تایپ کند گفتند نه نمیشود خیلی معجزه ها و اتفاقاتی باور کردنی را در دو دفعه که به جبهه رفتم دیده ام و سری دوم که رفتم جبهه و 11روز وارد اطلاعات عملیات جبهه دوره دیده ام که به خاطر اینکه هنوز باید دو ماه دیگر با عصا راه می رفتم و من برای شوق شهادت تک عصایم را دور انداختم و با راهی جبهه شدم باعث شد دوباره پایم که کالیبر50 خورده بود دوباره صدمه ببیند سر نماز نشسته با پای درازم که یک ذره هم خم نمیشد سر سفره همه دور هم من با پای درازم یک طرف سفره غذا را میگرفتم همیشه با تیمم نماز میخواندم برای دستشوئی رفتن در کوه های ایلام دنبال جایی می گشتم تا کارم را یواشکی انجام دهم.

خلاصه صلواتی بفرستیم به روح پاک شهید حسن باقری که یک اسطوره بود با آن صورت نجیب و مظلومانه ای که داشت، و صلواتی بلندی برای روح پر شکوه شهید محمد باقری آن دوست صمیمی و چند روزه من، بفرستیم آنها و خیلی زیاد از هم رزمانم به هر چه می خواستند و لیاقتش را داشتند رسیدند فقط سر منِ بی لیاقت بی کلاه ماند، روحشان شاد، یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد. آمین یا رب العالمین


برچسب‌ها: شهیدان حسن محمد باقری
[ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 10:29 ] [ داریوش احمد رضا بهمنیار ]

درباره وبلاگ

سی و هفت سال قبل امام خمینی (رضوان الله تعالی) از میان ما رفت ما مردم ایران با شکوهی بزرگ و بی نظیر او را تشییع کردیم و به خاک سپردیم ولی این اندوهی بزرگ بر دل هایمان برجای گذاشت اندوهی برای ما و شادی برای او، چرا که مرگ حق است و بازگشت به سوی پروردگار، اما ما مردم ایران مومن ترین بنده خدا در زمان معاصر را از دست دادیم.
همه ما روزی از این دنیا خواهیم رفت و بیشتر گناهان ما از آنجاست که این واقعیت بزرگ یعنی مرگ را فراموش می کنیم هزاران انسان از اول پیدایش آمدند که حال نشانی از آنان نیست برخی انسان ها به راه راست هدایت یافتند و برخی نه، چند صباحی دیگر قطعا هیچکدام از ما نیز در این دنیا نخواهیم ماند و به سرای دیگر خواهیم رفت پس باید بکوشیم در کار نیک که تنها چیزیست که با خود خواهیم برد و از تاریخ عبرت بگیریم که کسانی که از گذشتگان خود پند نگیرند خود عبرت دیگران خواهند شد.
این که بر رفتن امام راحل بگرییم موجه است اما این تمام دِینِ امام راحل بر گردن ما نیست بلکه تداوم و ماندن در راه او که راه خداست اصل است اینک حضرت آیت الله خامنه ای (مد ظله العالی) رهبر عظیم الشأن مسلمانان جهان و جانشین امام راحل، راه او را که همان راه خداست را ادامه می دهند و مسلمانان همه عالم را بر زمین سرافراز خواهند ساخت تا نظام جمهوری اسلامی به عنوان یادگاری در تاریخ بشر از حکومت مقتدر الهی بر زمین باقی بماند.
باید راه واقعی امام راحل را ادامه داد امامی که خود را در محضر خدا می دید استقلال و منیَتی نه برای خود و نه برای دشمنان خدا نمی دید برای کدخداها کمترین حیثیتی قائل نبود لذا نه می ترسید، نه مأیوس می شد و نه هرگز دچار غرور می گشت، امام می گفت مسلمانان یک هدف مشترک دارند که می توانند با هم به آن هدف برسند امام به جهانیان فهماند که تنها اسلام است که مايه سعادت بشر است و پيروزي واقعی وقتي است كه اسلام با همه ابعاد و احكامش در ايران پياده شود و پيروزی نهايی زمانی است كه اسلام در همه اقطار عالم حكومت كند.
نواي وبلاگ
طراح قالب

لوگوي حمايتي

امکانات وب